محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

721

تاريخ الطبرى ( فارسي )

كه از بنى تميم كسى باقى نگذارد . كسرى به آزاد فروز نامه نوشت و پيك فرستاد و هوذه را بخواست و باز كرم كرد و صله داد و گفت : « با فرستادهء من برو و دل من و دل خويش را خنك كن . » هوذه با فرستاده برفتند تا پيش معكبر رسيدند و نزديك وقت خوشه چينى بود و بنى تميم در آن هنگام براى آذوقه گرفتن و خوشه چيدن به هجر مىشدند و منادى مكعبر ندا داد كه هر كس از بنى تميم اينجا باشد بيايد كه شاه فرموده توشه و خوراكى به آنها پخش كنند . و همه بيامدند و آنها را به مشقر در آورد ، مشقر دژى بود كه در مقابل آن دژى ديگر به نام صفا بود و ميان دو دژ نهرى بود كه آن را محمل مىگفتند . بنيانگزار مشقر بسك پسر ماهيوذان بود كه يكى از چابكسواران كسرى بود و وى را براى بنيان دژ فرستاده بود و چون كار آغاز شد به دو گفتند كه عملگان در اينجا نمانند مگر آنكه زنانى با آنها باشند اگر چنين كنى بنيان تو به سر رسد و بمانند تا از آن فراغت يابند . و او از حدود سواد و اهواز زنان بدكاره به آنجا برد و مشكهاى شراب از سرزمين فارس از راه دريا بياورد ، و آن قوم آميزش و توالد كردند و بيشتر مردم هجر از آنها بود و به عربى سخن كردند و نام عبد القيس گرفتند و چون اسلام بيامد با مردم عبد القيس گفتند : « شمار و لوازم و تمكن فراوان ما را مىدانيد ما را جزو خويش بشماريد و به ما زن دهيد . » گفتند : « نه به همين حال كه هستيد باشيد كه برادران و بستگان ماييد . » يكى از عبد القيس گفت : « اى گروه عبد القيس فرمان من بريد و آنها را به خويشتن ملحق كنيد كه چنين كسانى را از دست نبايد داد . » يكى از قوم عبد القيس گفت : « شرم ندارى كه به ما مىگويى كسانى را كه اصل و نسبشان را مىدانى به خويش ملحق كنيم . » گفت : « اگر چنين نكنيد عربان ديگر آنها را به خويشتن ملحق مىكنند . »